خدا حقه

خدا خودت ناظری میدانی آسمون دلم گرفته ........................................

امشب دلم می خواهد تا خدا نقطه چین بگذارم

انتهای خطم خدا باشد و کسی نگوید نقطه سر خط

امشب دلگیرم ، اما از چه نمی دانم!؟

اتفاقی نیفتاده

                        هیچ

                                      اما آشفته ترم از هر شب

                                                                            خسته ام !!!

گهگاه وقتی فکر های مبهم به سراغم می آید حال و روزم بدتر است.

 

 

فاصله من تا تو یک ثانیه است

همان یک ثانیه ای که تو چشمانت را به روی من می بندی

و من برای همیشه می روم...

 

فــــــریاد ها مـــرده انـــد

ســکوت جــــاریست

کلینک خدا فقط ایران

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم …

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ۴۰ درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود …

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم …

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم …!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا .

(از احمد شاملو)

چه راحت بله گفته

وای دوست میگه که کلاس پنجم بوده که مامانش بهش گفته اگه خواستگار برات بیاد میخوای شوهر کنی اونم که اصلا نمی دونسته شوهر یعنی چی <؟ گفته بله حالا اون کیه مامانش گفته دوستت بابات ۲۰سالشه و یک هفته بعدشم زن محسن آقا شده گوگلی