شب عاشقان
لنگه های چوبی در حیاط مان
گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند
محکمند
خوش به حالشان
که لنگه ی همند
پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم...
برگی حکم داشتم
و دیگر هر چه بود ضعیف بود وپایین
بازی شروع شد...
حاکم او بود و من محکوم
همه برگ هایم رفتند و سه برگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید
و حکم از جنس چشم سیاهش
زندگی
حکم پایین من بود و باختم...![]()
![]()


و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم !
قلب ِ بزرگ که بود ،
آن خورشید
که در آن ظلمات دور
شکست و شکسته زنده ماند !
عشق را چگونه می شود نوشت ؟
در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه
که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،
دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم
و به آوازی گوش می دادم ،30hy6te.jpg
که در آن دلی می خواند :
من تو را ،او را ،
کسی را دوست می دارم !
صداها !
صداها !
گوش کن !
از زیر ِ پنجره تابوت می برند !
نه ؟
رو تن زخمی جاده
کی غم رفتنو کاشته
کی تو غربت خیابون
قاب خورشید و شکسته
کی تو شهر عشق و رؤیا
شعر نفرین و نوشته
کی برای من تنها
کوه غم رو جا گذاشته

کی تو اوج قصه ها
من و بی صدا گذاشت
تو کوچ پرنده ها
کی تو خوابم پا گذاشت
برای قلبای خسته
بگین آسمون بباره
زیر پای پاک بارون
یه کسی گلی بکاره
تن زخمی زیر بارون
دیگه مرهمی نداره
میشه تن پوش خیابون
چون دیگه جایی نداره
جاده خالی حالا
من و رو تنش میکاره
رو تن زخمی جاده
کی دیگه پاشو میذاره
که باشم " من " ؟ مرا از " من " خبر کن
چه معنی دارد " اندر خود سفر کن " ؟
چرا ما آدما همش میگیم کاش!
ای کاش...!
چی میشد این کلمه از دنیا حذف میشد...

پاسخی پیدا نمی شود
دیروز را اگر درست تعریف نکنیم
فردا دوباره تحریف می شود ...


باران مي بارد امشب بر سكوت تنهايي ام
و سكوتم با ترنم باران همنوا مي شود
و اين بغض خيس مي شكند
بغضي كه در فراق چشمانت ، تا سحر منتظر بود
دل ، بودنت را بهانه كرد،
صدايت كرد،
نشنيدي....
و دل با نم نم باران گريست...

دنیا را بد ساختند
کسی را که دوست داری، دوستت ندارد
كسی كه تو را دوست دارد، تو دوستش نداری
اما كسی كه تو دوستش داری و او هم دوستت دارد
به رسم آئين زندگانی به هم نمی رسند
و اين تلخ است
زندگی يعنی اين
دكتر علی شريعتی



بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آيينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسوي خود آهسته گشودم
عطر آوردم بر سروسينه فشاندم
چشمانم را نازكنان سرمه شاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
دركنج لبم خالي آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زين همه افسونگري و ناز
چون پيرهن سبز ببيند به تن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه ار آيدم امشب
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
من خيره به آيينه و اوگوش به من داشت
گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كردكه از شرح غم خويش
اي زن چه چه بگويم كه شكستي دل ما را
فروغ فرخزاد
1386کاش گره دستامونو/این سرنوشت وا نمی کرد
کاش هیچ کدوم از ما دو تا/هیچ دوستی پیدا نمی کرد
تو را
تو را گم میکنم هر روز و پیدا
می کنم هر شب / بدین سان خوبها را با تو زیبا می کنم هر شب گم میک
کاشکه یه روز با همدیگه/سوار قایق میشدیم
دور از نگاه آدما/هر دومون عاشق میشدیم
کاش اونجا هیچ کسی نبود/یه وقتی با تو دوست بشه
تو نازنین من بودی /مثل حالا تا همیشه
کاش که میشد جدایی رو/یه جایی پنهون بکنیم
خارای زرد غصه رو/از ریشه ویرون بکنیم
کاشکه یه روز من و تو رو/تو دریا تنها بذارن
تو قایق آرزوها/یه روز ما رو جا بذارن
اونوقت با لطف ماهیا/دریا رو جارو بزنیم
به سوی شهر آرزو/بریم و پارو بزنیم
یادت باشه اینجا هوا/غرق یه دلواپسیه
اما از اینجا که بریم/فقط گل اطلسیه
نم هر روز و پیدا می کنم هر شب / بدین سان خوبها را با تو زیبا می کنم هر شب
بتی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه / چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتشها خوشا بر من / که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تماشا کن که تا باور کنی ای دوست / چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو / که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب / حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
تو را گم میکنم
تو را گم میکنم هر روز و پیدا می کنم هر شب / بدین سان خوبها را با تو زیبا می کنم هر شب
بتی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه / چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتشها خوشا بر من / که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تماشا کن که تا باور کنی ای دوست / چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو / که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب / حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی / که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب*
parastoo
كاش اين چند روز كبود طي مي شد
ومحال حال مرا مي پرسيد ...
هر روز و پیدا می کنم هر شب / بدین سان خوبها را با تو زیبا می کنم هر شببتی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه / چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتشها خوشا بر من / که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تماشا کن که تا باور کنی ای دوست / چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو / که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب / حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی / که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب*
parastoo
كاش اين چند روز كبود طي مي شد
به نام آنکه عشق را آفرید
اولین نیستیم ...!! اما بهترینیم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
"با شگفتي به تماشاي گريه ام منشين.....!چيزي نيست...تنها،ترانه اي باريک در تلنبار تنهايي ام ترکيد
چگونه باور کنم لحظه هاي بي تو بودن را...
فکرش هم باعث ترسم مي شود !!!
آخر مي داني تو برايم چه مفهومي داري ؟
داستان شيدايي پروانه به گرد شمع را شنيده اي؟ ...
من آن پروانه ي پر و بال سوخته بودم که هر دم به گرد شمع وجودت مي گشتم تا پر و بال خويش را بسوزانم و از حرارتت نيرو بگيرم ...
اي خوب من , اي مهربانم ... در اينجا جز سکوت و ترس چيزي نيست ...
نمي دانم چرا دلتنگم ...
نمي دانم چرا مي ترسم ...
تصورش را هم که مي کنم ، مي بينم ...
بي تو خورشيد بر من نخواهد تابيد ... بي تو زندگي سرد مي شود ...
بي تو بهاران خزاني برايم بيش نيست ... بي تو گل هاي گلدانم نخواهند روييد ...
بي تو حتي خورشيد هم بر سينه ي آسمان نخواهد درخشيد ...
بي تو حتي پرندگان هم نخواهند خواند ...
پس بمان که دستان يخ زده ام نيازمند توست ... تويي که قلبي به پاکي و زلالي چشمه ساران داري ...
تويي که بر من طلوع کردي ... فکر غروب هم ديوانه ام مي کند !...
پس بيا جستجوگر باشيم و با هم واقعيت عشق را درک و لمس کنيم .
مي دانم که اطمينان کافي نداري! ولي حتم دارم که اين سطر هاي آرام را مي خواني و چشمه هاي مواج احساساتت را در آينه شکسته ي حرفهاي من تماشا مي کني .
شايد باور نکني اما از من فقط همين کلمه ها که با شوق به سوي تو بال مي زنند باقي مي ماند و خودکاري که هيچ گاه آخرين حرف هايم را براي تو نمي تواند بنويسد و جوهرش پايان مي پذيرد ...
شايد يک روز وقتي مي خواهي احوال روزنامه را بپرسي ...
عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببيني ...
شايد کودکي با شيطنت اعلاميه ي سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني کوچه شان بکند ...
تمام دغدغه ام اين است که اگر غروب بيايد ...
آيا دستي براي نوشتن و قلبي براي تپيدن برايم باقي خواهد ماند ؟ ...
شايد باور نکني اما دوست دارم مدام براي تو بنويسم ...
بعضي وقتها که کلمات را گم مي کنم دوست دارم هر چه که در اين دنياي خاکي وجود دارد کلمه شوند تا بهتر بتوانم بنويسم ...
دوست دارم به هيبت کلمه اي نجيب در بيايم تا رهگذران زير آفتابي نارس مرا زمرمه کنند ...
مي دانم خسته اي اما دوست دارم اجازه بدهي کلمه هايم لحظه اي روبرويت بنشينند و نگاهت کنند ...
مهربانم مي خواهم که برايم هميشگي بماني ...
و فکر غروب را از من بگيري ...
دوستت دارم ای آخرینم ..."
من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را
بوسه های صادق و سرشارمان را
من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان زمان را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....
تا ابد هر جا که هستم
|
خدايا ! به من توفيق تلاش در شكست; صبر در نوميدي, رفتن بي همراه, كار بي پاداش, فداكاري در سكوت, دين بي دنيا, عظمت بي نام, خدمت بي نان, ايمان بي ريا, خوبي بي نمود, عشق بي هوس , تنهايي در انبوه جمعيت, و دوست داشتن بدون اينكه دوستت بدارند روزي كن... دكتر علي شريعتي |