آه مادر از دستتتتتتتتتتتتتتتت توووووووووووووووووووووو
بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب وصحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید گفتی:
"که از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن"
با تو گفتم: " حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم،
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم."
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت...
شعراز: فریدون مشیری

هیچکس عصبانی نیست !
هیچکس سوار اسب نیست !
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید !
در بین صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد !
این ها اصالت ما هستند :
مهربانی ، احترام و ادب ، قدرت ، نجابت ...
در سرزميني بمانم كه خورشید زودتر در آن طلوع خواهد كرد و يا مهتابش،
زودتر بر دل آسمان برميآيد..هرجا كه باشم،
سر بر بالين هر سرزميني كه بگذارم،
حتي اگر خاك آن سرزمين،
عطر شقايقي را در خاطر نياورد، اين مرا كافي است
كه آنجا، باز من باشم و او باشد و عشق...

اینجا من هستم !!
نیمکتی چوبی و چتری که بسته است...
دلم تنگ نیست...
تنها منتظر بارانم.... که قطره هایش بهانه ای باشد...
برای نمناک بودن لحظه هایم...
...و...
اثبات بی گناهی چشمانم.......
از آزادی می گویم خسته ام از واژه های تکراری
بین من و تو فقط سه حرف فاصله هرگز از واژهای بیک و عشق مجازی نمی گویم از قلم سادگی و ساده دلی و همدلی می گویم از مردمانی به نرخ روز نان می خورند نمی گویم از انسانهای مینویسم شوق پرواز راه آ موختن از گلهای دو رویی و ریا سخن نمی گویم از ساد گی و صادقآه آه از من و تویی خسته شدم از چراهای بی حاصل خسته شدم از طنزهای مبتذل خسته شدم بیا آزادی را در درون احساس کنیم از واژهای اشکبوس و عمرو خسته شدم باید زیست نه بهر قیمت خدایا مرا در یاب
"از بهار تا بهاری دیگر"
اندیشمندان جهان چهار فصل طبیعت را
چهار صورت کلی و مثال افلاطونی
از اطوار جاودان هستی دانسته اند.
این سیر شکفت از بهار تا بهار دیگر
فرهنگنامه و فرنود ساری است
در هزاران هزار جلد
که تمام واژه ها و آواهای آفرینش در آن معنی شده است.
واژه ها همه در سیر و گشت و سیر و گشت ها همه در بازگشت:
واژه ای چون خورشید که فروغ آسمان و زمین است
و دیده ها از شکوه و حشمت آن بسته می شوند،
پادشاهی بی نیاز از تاج و تخت
همچون میترا، الهه نور
که برگردونه چرخ چهارم پیش می تازد
و هر دم صد هزاران بدره زر بر زمین و زمینیان می افشاند:
"هر جای چو آفتاب راندن
در راه به بدره زرفشاندن" نظامی
واژه ای چون ماه
این مجنون سرگشته و غریب دلشکسته آسمان که می گردد و می گردد
و هر ماه سی منزل از منازل فلکی را با شتابی چون:
"سرعت عقل در جهانگردی
جنبش روح در جوانمردی" نظامی
می پیماید.
این شهرزاد آسمانی است که هر شب از عشق های پرنیانی و دیدارهای پنهانی
در گوش جنگل و دریا قصه های این دژ هوش ربا را حکایت می کند،
و واژه ای چون درخت
که لب بر پستان مادر خاک نهاده
و دستها را به نشان نیایش به آسمان برآورده است،
و واژه های بی پایان بهار وتابستان و پاییز و زمستان
که اگر درختان جنگل همه خامه خوشنویسان شوند
و دریاها و اقیانوس ها جملگی آن خامه ها را مدد رسانند،
آبها همه خشک و خامه ها همه فرسوده خواهد شد
و نگارش صورت این فرهنگ به سر نخواهد رسید،
تا به معنی چه رسد.
آنچه همه واژه های بدیع هستی را به هم پیوند می دهد عشق است:
از زمینی تا آسمانی و از جسمانی تا روحانی،
همه واژه های هستی چون عاشقان و معشوقان درهم آمیخته
و بی هیچ ننگ و آزرم و بی هیچ پرده و پروا
به کار دل ستانی و دل سپاری
و جانبخشی وجان افشانی سرگرمند،
آسمان زمین را و باد جنگل و صحرا و دریا را در آغوش می گیرند
و چهار فصل طببیعت نامه های سرگشاده های هستند که عاشقان برای معشوقان می فرستند:
"فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان
خراب و مست رهیده ز ناز مستوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند اینجا
شراب روح فزای و سماع طنبوری" مولانا
نامه بلند بالای بهار در بیان آغاز عشق است:
لطیف و تازه و رویایی و با طراوت،
و تابستان عشرت آن عشق است
و میوه های آن چون کودکان نو رسته اند از زهدان بهار
و سپس کودک بازی گوشی زاده می شود که نامش پاییز است.
این کودک هر دم شرارتی و شیطنتی می کند:
گاه چنگ در درختان می زند
و برگها یشان رامشت مشت می کند و به دست باد مغرب می سپارد
و گاه شیر باران را باز می کند و این سوی و آن سوی آب می افشاند
و گاه با لبخندی فریبنده از آفتابی درخشان
حکیم خانه نشین را به صحرا می کشاند
و او را خیس و لرزان از بادهای سرد و باران;}
او می داند که گردونه عروس بهار در راه است،
پس هر آنچه نقره و آبگینه و الماس
از یخ و برگ و تگرگ در گنج خانه دارد
در پیش پای آن عروس نثار می کند
و به زاغ و بوم، این رای و برهمن روزگار، می گوید
که نخست ترانه ای ژرف از نیستی و نیروانا فرو خوانند
و رهنوردان را به تشویش و اضطراب افکنند
و آنگاه همگان را خبر کنند
که رستاخیز بهار همچون همنوازی رستاخیر "مالر" از راه خواهد رسید
و چون گروه هم آوازان آن همنوازی این ترانه شاد و دلکش را خواهند خواند:
"ای قلب من باور دار
و بی هیچ گمان باور دار
که هیچ چیز از هستی تو گم نخواهد شد:
هر آنچه هرگز آرزو کرده ای
هر آنچه هرگز بدان عشق ورزیده ای
و هر آنچه هرگز برای آن تلاش کرده ای
همه از آن تو خواهد بود
ای قلب من باور دار
که تو را برای هیچ شدن نیافریدند
و به هیچ روی رنج و تلاش تو بر باد نخواهد رفت
آنچه آفریده می شود روی در هلاک دارد
و هر آنچه هلاک می شود باز از خاک بر خواهد خواست.
بیاسای از بیم و هراس و آماده باش برای زیستن
ای رنج که ژرفای هر چیز را می شکافی
من از چنگال تو رهایی یافتم،
ای مرگ، ای ارباب جمله آفرینش
اکنون من بر تو سرور شدم
من با بالهایی که از خود برآورده ام
با نیروی پیگیر عشق پرواز خواهم کرد
به سوی آن روشنایی که هیچ چشمی هرگز بر آن نیفتاده است" گوستاو مالر
اینک این شما و این بهار
این شما و پیام یار
اینک فرس و اینک نگار
رقص و شادی کنید
و یکدیگر را چون نسیم و نرگس دربر گیرید
و چون زنبور عسل و گل ها و گیاهان
کام یکدیگررا از شهد وجودتان شیرین کنید
و تلخی های کین و تاریکی
و شرنگ آز و جاه و تنگ چشمی
و زهر فریب و ریا را به دریاهای تلخ و شوربسپارید.
و سلام بر فرهنگ خوانان جهان باد.
حسین الهی قمشه ای
نوروز 1392
ت
:
O



خیلی دوست دارم
عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا میبینم
اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است
و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود
تو هست هم نفسم !
ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر
دوستت دارم ، نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم ...
اگر از عشق تو می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو
عشق برای من پاک و مقدس است ......
بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد !
تو هامن معنای واقعی یک عشق پاک هستی، تو همان
چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به
قلبم نیروی عشق را می دهی !
با تو مجنون تر از مجنونم ! بی تو باور کن که می میرم !
اگر تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت
شبنم روی گل ها دوستت دارم ...
ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی
خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم...
ای تو هم نفس من ، طلوع زندگیم، تک ستاره آسمان
تاریک قلبم دوستت دارم...
ای تو که مرا اسیر قلب مهربانت کردی ، مرا در این
دنیای عاشقی دربه در کردی ، باور کن بی تو میمیرم !
مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این
چشمهای بی گناهم روانه شود ، نگذار دوباره این
قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند ، نگذار دوباره
مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم
با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگی ام !
ای که تو مرا در قلب مهربانت اسیر کردی ، به من
محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام
آنگاه که تو پا به این فلب تنهای من گذاشتی ، زندگی ام رنگ
سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو
ستاره باران شد و دروازه سوخته قلبم گلباران شود...
آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در قلبم تضمین کردی
باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد ...
عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی
دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست
تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم
زیبا ترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم...